پارک شهر parkeshahr

سایت فرهنگی ، ادبی،اجتماعی ................ "روزمره گی آفت است. سعی کنیم هر روز یک کلمه جدید بیاموزیم."

شعر "بشارت" از: م .ر. ندیم پور


بشارت بادعالم را ،

که چون آمد ،

رسول مهربانی ها 

سرافرازانه انسانی ،

که آمدازتبارِ ، 

زهد و پاکی ها 

به وقت کودکی،والا 

جوانی اش امین، 

هم نام خوبی ها 

مرامش اوج اخلاق ،

اعتبارش ،

راستگویی ها 

مخالف با ستم ،

پیگیردر پیکار ،

باجهل و سیاهی ها 

خدارابهترین بنده ،

جهان را بهترین سرور ،

ز ، نامی ها 

دراعجازش ،

کلام الله و عِلمش ،

حق گواهی ها 

مقامش را خدا داند، 

که دروصفش ،

علی گوید ، نشانی ها 

ورای حدفکر ماست ،

او والاست ،

دور از

بدگمانی ها. 

به اجرِ رنجهایش ،

او سفارش کرد ، میراثش ، کتاب الله و اهلِ بیتِ نیکی ها 

    م.ر.ندیم پور

مصادف با 17 ربیع الاول ولادت حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی ص .   m.n

92-10-30                                     

                                                               

۰۸ دی ۹۴ ، ۰۲:۱۶ ۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور

آشنایی با " موضوع آزاد ! "

وبلاگِ جوانِ "موضوع آزاد" از بلاگرِ جوان ، آقای علیرضا دادرس ، دانشجوی رشته  IT ، می باشد.

استعداد او در نوشتن داستانهای کوتاه چند خطی با مضامین تعلیق و دلهره ، مجموعه مترو نوشته(اجتماعی) ، و اخیرا فانتزی فلسفی و ... میباشد.

او در ابتدای راه است اما استعداد و تخیل او در فضا سازی و استفاده از موضوعات غیر تقلیدی و بِکر ، قابل تحسین است. برای آشنایی بیشتر با سبک او ، یکی از پستهای تازه منتشر شده وبلاگش را بدون کم و کاست در اینجا منتشر میکنیم:

                              .................................................................................

دو پاراگرافی

     زندگی داشت سلانه سلانه پیش میرفت. جلویش را گرفتم و پرسیدم«چرا اینقدر آرام میروی؟» لبخندی زد وگفت «من آرام نمیروم، این شمایید که تند میروید و لحظه ها را از دست میدهید، به پشت سرت نگاه کن.» و به راهش ادامه داد.

     متوجه منظورش نشدم. زندگی همینطور پیش می رفت و دور می شد.به پشت سرم نگاهی انداختم. دالانی پر از تصویر را پیش رویم دیدم. زیاد طول نکشید که بفهمم آنها خاطرات من هستند.محو آنها شدم. چیز زیادی از آنها را به خاطر نداشتم. چراکه هرگز به آن لحظات توجه نکرده بودم. وقتی به ابتدای دالان رسیدم، مرگ را دیدم که با وقار ایستاده بود.لبخندی زد و گفت«این آخرین لحظه تو بود. باید برویم.» تازه منظور زندگی را فهمیده بودم !

       
علیرضا دادرس   وبلاگ "موضوع آزاد ! "  mozouazad.blog.ir
               ............................................................................................................

۰۲ دی ۹۴ ، ۲۱:۰۰ ۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور

صد شاخه گل محمدی با صلوات

 صد شاخه گل محمدی با صلوات

 تقدیم امام عسگری( ع). در عتبات

 جز حضرت مهدی( عج) نبود نایب او

  آغاز  امامتش درود  و  صلوات ...

       م.ر.ندیم پور۱۳۸۳

۳۰ آذر ۹۴ ، ۰۲:۰۰ ۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور

استخدام آدمخوار !

 

پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند . هنگام مراسم خوشامدگویی ، رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید.  بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید!  " آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند .

چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار میکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده  است. کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟ "

 آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند."

بعد از اینکه رئیس شرکت رفت ، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: "کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده ؟ " یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: "ای احمق ! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و  حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد ! 

 از این به بعد  افرادی را که کار میکنند نخورید !! "

------------------------------------------------------

از مجموعه داستانهای: فانتزی مدیریت

۲۲ آذر ۹۴ ، ۰۰:۲۱ ۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور

حلول ماه ربیع ٫ بهار اهل بیت ع خجسته باد

 چون ماه صفر سخت گذشت بر آل طاها

 فرمود نبی:  ماه ربیع  چو  گشت  پیدا

 هرکس خبر از آمدنش دهد به شادی

 من هم خبر از بهشت او دهم به فردا


      م.ر.ندیم پور

۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۷:۳۸ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور

--- تسلیت ---

رحلت جانگداز و شهادت گونه  رسول مکرم اسلام ، حضرت محمد مصطفی ص ، و شهادت مظلومانه حضرت امام حسن مجتبی ع  و حضرت امام رضا ع را تسلیت و تعزیت عرض میکنیم.

۱۹ آذر ۹۴ ، ۰۰:۲۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور

شعرزیبای " نشان عشق در ایران حسین است" از دکتر حشمت الله قلی پور

دراین شعر زیبای دکتر قلی پور ، معنای کشتی نجات بودن امام حسین ع ، برای هر دور افتاده از حقیقت ایمان و هر شکّاک و تیره نگری که در تنهایی افکار خود اسیر است، به خوبی بیان شده و نشانه های رسیدن به یقین و حقانیت حضرت حسین ع   وبهره مندی از نور هدایتش ، به وضوح نمایان است. در جایی میگوید:

" منی که تیغ شکاکی به دستم.......... به تو که می رسم ،تسلیم هستم"

و اینگونه به زیبایی با شک وتردید شروع کرده و با بر شمردن صفات والای امام حسین ع   و مقام او وتفاوتهایش با اهل روزگار ، کم کم به یقین وبازگشت به دامان او را  به زیبایی می سراید.

ضمن تشکر ویژه از ایشان که این شعر را به طور اختصاصی برای "وبلاگ پارک شهر" ارسال کرده اند، ما هم آن را منتشر میکنیم .

لطفا برای دیدن متن کامل شعر به ادامه مطلب بروید :

ادامه مطلب...
۰۹ آذر ۹۴ ، ۲۲:۵۸ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور

((این.... مجهز به دوربین مداربسته می باشد! ))

دیروز داشتم به مکانی وارد میشدم که مثل خیلی مکان های دیگر روی تابلویی نوشته شده بود: 

توجه  توجه  این مکان مجهز به دوربین مداربسته می باشد

چیزی شبیه این که من درست کردم:


   اما یک آدم ظریف و صاحب دلی ،کلمه "مکان" را با خودکار خط زده و به جای آن نوشته بود"جهان"  ، و معنی ژرفی پیدا کرده بود(مانند جمله: عالم محضر خداست...)


پس من هم اینطور درست کردم:


تاسف بار اینکه، ازتابلوی اول بیشتر از تابلوی دوم حساب می بریم!

  م.ر.ندیم پور

۲۵ آبان ۹۴ ، ۰۰:۴۳ ۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور

داستان: تابلوی شام آخر

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند, تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.

 

روزی دریک مراسم همسُرایی(سرودخوانی جمعی), تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسُرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند, دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی, گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداری کرد.

 

وقتی کارش تمام شد گدا, که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود, چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید, و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل, پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسُرایی آواز می خواندم , زندگی پراز روً یایی داشتم, هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!."

 

”می توان گفت: نیکی و بدی دورروی یک سکه هستند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند.”

پائولو کوئیلو

تابلوی شام آخر- لئوناردو داوینچی 

۱۶ آبان ۹۴ ، ۰۲:۰۶ ۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور

پست ثابت ویژه ایام محرم تا اربعین

این پست ثابت، ویزه ماه محرم است و مطالب جدید هر هفته در ذیل این پست ، درج میشود.

۲۵ مهر ۹۴ ، ۰۱:۰۶ ۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور

خصلت مردان ...

خواجه عبد الله انصاری ره  می فرماید:

نماز خواندن زیادی ٫ کار پیرزنان است ٬

و  روزه بسیار داشتن ٬ صرفه جویی در نان است ٬ 

و حج ٬ تماشای جهان است ٬ 

اما ٬ 

نان دادن ٬ کار مردان است...!

۱۳ مهر ۹۴ ، ۰۶:۳۲ ۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور

عید غدیر مبارک

۰۹ مهر ۹۴ ، ۰۱:۱۹ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور

موج تحریم حج ! . . . .

متاسفانه با جان باختن حدود۴۶۴ نفر از حجاج ایرانی در حادثه غم بار منا در حج امسال براثر بی کفایتی رژیم جدید آل. سعود ٫  میهن مان در سوگ نشست.

                          مسیر حادثه منا 

آنچه داغ این ضایعه را غم بار تر میکند  ٫  همراه شدن بعضی هموطنانمان با موج مغرضانه به راه افتاده در فضاهای مجازی  و محافل عمومی علیه سفر معنوی حج است. !

اما دلایلی  که برای مواضعشان در این موج ضد حج ٫ مطرح میکنند ٫ مارا برآن داشت تا چند سطری در جوابشان بنویسیم. دلایلی چون : اگر حج نرویم و به جای این سفر پولش را خرج فقرا کنیم بهتر است . .. یا آنها با همین پولها عیله ما اقدام میکنند ... یا ما با تحریم حج ضربه بزرگی به اقتصاد آنها خواهیم زد... اما،

آنچه در این میان فراموش شده ٫ انصاف است.  به جای اینکه فریاد بر سر قاتل بکشند ٫ بر سر مقتول فریاد میکشند و انتقاد میکنند.!  به جای ابراز انزجار از مسببین این حوادث ٫ از سفر معنوی حج انتقاد میکنند و اغلب به علت ناآگاهی و فهم غلط با موج به راه افتاده همراه میشوند.  آیا واقعا مردم ما فقط در سفر حج ٫ پولهایشان و ارز کشور را به گلوی بیگانگان میریزند؟

نگاهی گذرا به آمارهای آژانسهای گردشگری ٫  واقعیتی تکان دهنده از سفرهای تفریحی ایرانیان به نقاطی چون دبی ٫ ارمنستان ٫ ترکیه  ٫ تایلند ٫ قبرس ٫ چین ٫ مالزی ٫ لبنان ... را ارایه میدهد ٫ که  (حتی در اوج  تحریمها)  سالیانه 4/7 میلیون نفر به آن نقاط سفرمیکنند و مقادیر بسیار بالایی ارز از کشور خارج شده و به جیب بیگانگان میریزند .آنهم کشورهایی که در تحریمها علیه ایران شرکت دارند.

حال ٫ آیا کسی هست که به آنها بگوید چرا به جای سفر های پرهزینه و خرید سوغاتی و گرفتن عروسیهای مسرفانه در ترکیه و ارمنستان ٫ خرید لوازم آرایش گرانقیمت و هزینه گزاف نگهداری انواع حیوانات خانگی ٫ خرید پی در پی ویلا در داخل و خارج کشور .... فقط بخشی از پول آن را صرف نیاز مندان و بیماران و تهیه جهیزیه و اشتغال جوانان و هموطنانتان نمی کنید؟؟؟ آیا کسی جرات دارد اینها را بگوید؟ 

جالب است به چند نفر از اینها که با قیافه فیلسوفانه رهنمود تحریم حج را میدهند٫  گفتم: حضرت آقا ! سرکارخانم! شما که میفرمایید حج واقعی همینجاست و باید پولش را صرف نیازمندان کرد ٫ آیا شما ٫ بله خود شما ، حاضری به جای این ماشین ۳۵۰ میلیونی ٫ یک ماشین درحد ۱۰۰ میلیونی سوار شوی و باقی پولش  را خرج بیماران و نیازمندان کنی؟ یا به جای همین گوشی موبایل ۲میلیونی ٫ که با آن انواع رهنمودهای اینچنینی را نشر میدهی ٫ یک گوشی ۱ میلیونی دست بگیری و پولش را خرج لوازم تحریر ۵۵ دانش آموز محروم کنی؟؟ آیا حاضری فقط  یکی از سفرهای نوروزی خود را لغو کنی و هزینه اش را بادست خودت در یک آسایشگاه کودکان سرطانی خرج کنی و لبخندی به لبانشان بیاوری که هم کاری خداپسندانه و هم انسانی است ؟  و خلاصه آیا حاضری بخش کوچکی از بدهی یک مقروض آبرومند را بپردازی و آبروی یک هموطنت را بخری؟....

در جوابم آنچنان با بی انصافی جوابهای صد تا یه غازدادند ٫ از جمله اینکه وظیفه دولت است و اینهمه مالیات و...  و یک سری جوابهایی که از  نوشتنشان معذورم.!  

حال ازدید اینها ٫ کسی که سالیان سال در انتظار سفر حج واجب بوده  و اکنون  میانسالی راهم رد کرده ودیگر فرصتی برای عقب انداختن آن ندارد ٫  حتی اگر پولدار هم باشد باید هزینه همین یک سفرش را هم ٫ طبق فرمایش اینها صرف نیازمندان کند و از آن بگذرد.  درضمن بحث با یکی از همین منتقدان گفتم:  به گفته خودتان شما ماهانه ۹۰هزارتومان هزینه سیگارتان است٫  پس بیایید ضمن ترک سیگار که هم جانتان را تهدید میکند و  نیز پولتان را دود میکند و جیب خارجی ها را پر میکند ٫ پولش را برای حمایت از بیماران بدهید و حق انساندوستی را درموردشان ادا کنید! که ایشان هم گفتند:این یک مسئله شخصی است،با آن قاطی نکن!...

مجموعا قضاوت غیر منصفانه این قبیل افراد،نتیجه القائات یک عده خاص است که همیشه و در همه حال نق میزنند و  از همه کس طلبکارند و زمانی که پای امتحان در مورد خودشان به میان می آید، کاملا جا زده و فرا فکنی میکنند.

با اغلب منتقدان که صحبت میکنیم و با استدلال آنها را به مسیر اعتدال و انصاف دعوت میکنیم، می بینیم کم کم وقوف پیدا کرده و آنوقت گفتارشان را اصلاح میکنند.

کاش قبل از اینکه بر موج احساسات تفرقه افکن سوار شویم، کمی تعقل کنیم و اجازه ندهیم موجهای بعدی اختیار را از ما سلب کند، بلکه هر کدام از ما یک موج شکن شویم .  موج شکن!   

                                            موج شکن                  

               م.ر.ندیم پور                     h343

۰۴ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۰ ۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور

پائیز مهرورزی

پائیز رسید

فصل شاعرانه ها ، فصل رنگهای برگ ریز ، فصل نوباوه های تحصیل،

فصل کوچ پرندگان مهاجر، فصل مهرگان ، فصل زلال باران ، فصل عاشقانه ها ،

فصل عارفانه ها، رسید.

فصل بازگشت ، فصل اشکها و لبخند ها، فصل تدبیر در آفرینش، لذت نیایش،

و فصل اندیشه و خاطرات گذشته، یاران وعزیزان رفته، فصل یاری ، فصل مهرورزی، رسید.

خدای را که در اندیشه ضعیفان باشیم.

از مدارس شروع کنیم. شاد کردن دلها ساده است.....

۳۱ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۵۷ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور

--- مومن صبح و کافر شب ! ---

ظریفی میگفت: اغلب ما صبح  ٫ مومن از خونه بیرون میاییم و شب کافر به خونه برمیگردیم!

پرسیدم چطور؟

گفت: همه ما اعتقاد داریم که روزی دست خداست و از خونه بیرون میزنیم اما در کشاکش مشکلات روز و ناکامی در  یک سری کارها و مواجه شدن با افراد مختلف و درگیری برسر مسایل مادی یادمون میره اینهمه حرص زدن لازم نیست واگه روزیمون باشه خداوند ارزانی میکنه .

یا وقتی بیرون میاییم میدونیم نباید غیبت کنیم نباید دروغ بگیم نباید حق کسی رو پایمال کنیم ٫ از ذکر خدا غافل میشیم و وقت فریضه رو عقب می اندازیم  و برای بدست آوردن مقدار بیشتری از اونچه که حق خودمون میدونیم٫ رقابت ناسالمی رو با دیگران انجام میدیم٫ در حفظ بیت المال و وقت مردم و ارباب رجوع کوتاهی میکنیم  و در مجموع با یک دنیا  طلبکاری و گله از مردم و رفتارهاشون ٫  شب رو به خونه برمیگردیم و نمی دونیم که چه مقدار حق الناس ٫ خواسته و ناخواسته به گردنمون افتاده  و عمر کوتاه ارزش اینهمه بدهکاری به خدا و مردم خدا رو نداره.

اما  شب ٫همینکه کمی استراحت و عبادت میکنیم و کم کم یاد اعمال روزانه می افتیم و کلاهمون رو قاضی میکنیم  می بینیم که چه راحت میشد بعضی کارها و نافرمانی خدا را نکرد و کافر نشد و برعکس با کنترل نفس٫ رشته مدیریت امور که بدست خداست را ٫بدست گرفت و به خواست او رفتار کرد(وقتی حقیقتی را که میدانیم و به آن اعتقاد داریم ٫زیر پا بگذاریم٫در واقع آن حقیقت را انکار کرده و نسبت به آن کافر شده ایم)  و اغلب هم به استغفار و دعا روی می آوریم و تصمیم میگیریم که فردا را بهتر شروع کنیم و حتی رد مظالم کنار میگذاریم. صبح با ایمان بیشتر نسبت به خدا و مقدراتش وباذکر ٫ پای را بیرون میگذاریم و مومنانه روز را شروع میکنیم.

گفتم :همه اینطور نیستند. گفت: بله. منظور من جمع عامیانه است وگرنه خواص مراقب هستند و همیشه خدا را به یاد دارند و تحت فرمان اویند.

گفتم: ولی اغلب ما این کارها رو به عمد انجام نمی دهیم و از غفلت ماست.

گفت:بله همین غفلت ٫  دور تکراری کفر و ایمان رو  در مواجهه با دیگران ٫ برامون برقرار میکنه.

گفتم: چاره چیه؟

گفت: مراقبت بیشتر و تمرین برای اینکه هر روز یک کار و گفتار و افکار بد رو از اعمال روزانمون حذف کنیم.  با توکل بر خود خدا٫ تمام فرامین خدا رو که به حقیقت اون واقفیم اجرا و مومن واقعی و دایمی بشیم....

با خودم فکر میکنم  و میبینم که من در روز چند بار مومن و چند بار کافر میشم!!!

پس حساب من از بقیه جداست!!! باید یه فکردیگه ای به حال خودم بکنم. 

من دیگه کی ام ؟!!!

                                م.ر.ندیم پور            h257

۲۱ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۵۱ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور

داستان : " کوهیار" ... از : م. ر. ندیم پور

جای پسرک مشخص بود. همیشه جلوی مجسمه کوهنورد ، میدان دربند.  اوایل، بساطش کامل نبود . یک فرچه و یک واکس مشکی.  ولی حالا همه چیز برای کاسبی داشت.  حواسش به همه بود ٫ بیشترکوهنوردها و کوه پیماهای حرفه ای آخرهفته ها را میشناخت . میدانست اینموقع صبح زود پنجشنبه هاچه کسانی پیدایشان میشود. انتظار زیاد طول نکشید و دربین تک و توک ماشینهایی که به میدان میرسیدند و سکوت و آرامش آن را برهم میزدند ٫ ماشین دکتر را شناخت. دکتر و همراهانش پیاده شدند و با اشاره دکتر به سمت پسرک به راه افتادند. با هم آرام صحبت میکردند ولی یکیشان خطاب به دکتر بلندتر گفت: مارو کجا میبری پیرمرد؟ وقتو تلف نکن. تاآفتاب نزده باید بالا باشیم وگرنه مهندس و رفقاش شرطو میبرن... چی میخوای بخری؟

دکتر که مردی مسن اما قدبلند و قوی بود با سر اشاره کرد بیایید و با قدمهای محکم جلوی پسرک رسید و ایستاد. بعدگفت: چطوری سعید؟  پسرک گفت: سلام. . مسعود دکتر... مسعود!

دکتر خندید وگفت: آره... مسعود.  همش اسمتو با یکی دیگه اشتباه میکنم.!

مسعود گفت: " امروز، همراه داری دکتر. "  -رو به همراهان دکتر-  : " سلام آقایون"  و بعد رو به دکتر: "ولی به نظر آماتور میان" 

هرسه نفر همراهان دکتر که از چهره شان معلوم بود از حرف پسرک دلخورند، با سر تکان دادن جواب سلامش را دادند.

دکتر با خنده جواب داد: آره . ولی کلمه آماتور براشون زیاده! و در حالیکه به آنها نگاه میکرد ادامه داد: به شیکماشون نیگاه کن ، باید بگی ناشی نه آماتور... و به همراهانش با خنده ی کشداری گفت: ببینید یه بچه ام  میفهمه که شما این کاره نیستین .حالا میخواین تا بالا بیاین و عکسم بگیرین ... و قهقهه سر داد.

یکی از آنها که پَِکَر شده بود با طعنه جواب داد: چیه ؟ نُطقت وا شده دکتر! تا اینجا میومدیم یه کلمه هم حرف نزدی! حالا بلبل شدی!

مسعود با لحنی که معلوم نبود جدی است یا شوخی، گفت: خب دکتر، اینا اگه میخوان عکس یادگاری بگیرن بگو پای همین مجسمه مثل خیلی از دختر و پسرای دیگه عکسشونو بگیرن و بیخود تا بالا نبرشون که نه جونشو دارن، نه میتونن شب رو بالای کوه بخوابن، پَر و پا ندارن! ... تازه امشب هوا اون بالا خراب میشه، بیخود اکیپ امدادو به دردسر نندازید!

دکتر کم کم صدای خنده اش پائین آمد و در همین حال یکی دیگر از همراهان دکتر با شتاب گفت: خوب دکتر این پسره هم که تو تیم توئه! ... بعد رو به مسعود ادامه داد: ببین بچه! دوره عکس یادگاری ما گذشته.... و در حالی که پوتین مشکی نظامی را که به پا کرده بود تکان می داد، گفت: من سربازیمو تو کوهای کرمونشاه خدمت کردم ،ترسی از کوه ندارم. تو اینجا بمون و ماشین ما و بساطتو بپا تا ما برگردیم. بیخودم هواشناسی نکن... (در حال ادا درآوردن) ، هوا اون بالا خرابه... تو اصلا از کوه چی میفهمی؟...

دکتر حرفش را برید که: آهای ! تند نرو ! همین بچه که اینجا نشسته و واکس میزنه و چراغ قوه و خرت وپرت میفروشه، وقتی میگه هوا خراب میشه ، واقعا خراب میشه. برو برگرد هم نداره. همه ام قبولش دارن.بچه ی  کوهه... بعد رو به پسرک: مسعود یه چشمه از کاراتو نشونش بده.!

مسعود خیلی چابک روانداز چرمی را کنار زد و از صندلی پائین پرید و ایستاد. قد وبالایی نداشت . چون به طور مادرزادی از زانو به پائین پا نداشت . چراغ قوه تونلی قوی را بدست گرفت و روشن کردو به سمت بالای یک صخره مرتفع نگه داشت و با دست دیگر به انتهای دالان نوری که در تاریکی سحرگاهی درست کرده بود اشاره کرد: ببینید! اون بالا اون فانوس رو می بینین از گودی نوک صخره آویزونه؟ من اون فانوسو پارسال آویزون کردم.به کمک همین پاها و طناب و حمایت دکتر. خودِ خودم...

چهره مسعود دیدنی بود که باد به گلو انداخته و با غرور حرف میزد و چهره حیرت زده همراهان دکتر که به قد و قواره او  و بالای صخره و گاه به صورت دکتر نگاه میکردند و می دیدندکه دکتر با نگاه تحسین آمیز سر تکان میدهد و حرف پسرک را تائید میکند. باورش سخت بود. ولی وقتی دکتر تائید میکرد یعنی اینکه حتما همینطور بوده است.

مسعود، نور چراغ را لحظه ای با شیطنت به چشم همراهان دکتر تاباند و بلافاصله خاموش کردو گفت: از این چراغا نمیخواین؟ و بعد سریع به پشت بساطش و روی صندلی برگشت و روانداز چرمی را روی پاهایش انداخت. فلاسک بزرگی را بالا آورد و رو به دکتر نشان دادو گفت: دکتر! چای تازه دم... سپس چند لیوان کاغذی روی شیشه بساطش گذاشت و در آنها چای ریخت و بعد درب یک قوطی بزرگ را باز کرد که داخل آن پر از  قند و خرده نبات و آبنبات های رنگی بود و رو به همراهان دکترگفت: بفرمائین هرکی هرچی دوست داره برداره.

همراهان دکتر که هنوز چشمانِ نور زده شان را باز وبسته میکردند، هر کدام با لحنی که کم وبیش حالت ترحم داشت گفتند: بابا عجب جوونی ، چه جسارتی! آفرین!... عجب بساطی داری. چایی رو دعوتیم دیگه؟ .. و به سمت لیوانها رفتند. دکتر گفت: آره بعد کله پاچه ای که شما خوردین چایی براتون خوبه.! .. و به مسعود گفت: وقتی میگم اینا ناشی اند درست میگم. اینا قبل از اینکه تو مسیر سوارشون کنم ، یه کله پاچه مفصل زدن....

که یکیشان گفت: خب دکتر از بس گفتی راه اینجوره اونجوره بالا رفتن زیاده، گفتیم یه چیزی بخوریم انرژی داشته باشیم. یکی دیگر از مسعود پرسید: خب ، حالا چیا میفروشی؟

مسعود جواب داد: هرچی لازمتون بشه. چراغ قوه ، باطری، رادیو جیبی، الکل جامد، تن ماهی، چاقو چندکاره،فندک، شکلات انرژی زا،خرما خشک،شارژرهمراه و سیمکارت و.... که یکی دیگرگفت: از این خِرت و پِرتا داریم و با ترحم گفت : واکسم که میزنی؟ این پوتینارو یه واکس بزن...

مسعود با حالگیری گفت: الآن واکس بدرد نمیخوره. میرید بالا خاکی و گلی میشه  پُرفوسور! وقتی برگشتید براتون تمیز میکنم و واکس میزنم که تا هفته دیگه براق بمونه!....

دکتربلندگفت: لیواناتون رو دست بگیرید راه بیفتید... بعد به پشت بساط مسعود رفت و از کوله پشتی چیزی بیرون آورد و به مسعود داد و گفت: بیا اینم اسپری نُبُوک! از اون ور آوردم. اینقدر داره که باهاش میتونی تا 200 جفت پوتین با روکش جیر و نُبوک رو تمیز کنی و واکس بزنی!... بعد ، قبل از اینکه مسعود تشکر کند، پرسید: راستی! خواهر و برادرت درساشونو میخونن که؟ کوتاهی نمیکنی که؟ و با دست شانه مسعود را مردانه نوازش کرد و تکان داد و مسعود مثل هر بار زبانش از خوشحالی بند آمده و با تکان دادن سرش و چشمی اشک گرفته، از دکتر تشکر و رفتنش را نظاره میکند.  به رفتنش می نگرد و میداند حمایت دکتر از خود و خواهر و برادرش  در این سالها چقدر از رنجهایشان کاسته است  و اینکه از چند نفر دیگر  حمایت میکند، فقط خدا میداند و خودش .

 مثل همیشه به خودش فشار می آورد تا چیزی بگوید.فقط  میتواند بلند فریاد بزند: خیلی مردی!...

                     م.ر. ندیم پور ....... شهریور نود و چهار

          شاید ادامه داشته باشد!                                            94-6-12

۱۲ شهریور ۹۴ ، ۰۳:۵۹ ۲۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور

جلوگیری از غیبت کردن به روش سقراط حکیم ! ......

در شرح حال سقراط حکیم ، به قلم شاگرد برجسته اش ، افلاطون بزرگ ، به حکایتی بر می خوریم از باب تربیت نفس که زیبا و آموزنده و تامل برانگیزاست.

سقراط حکیم در عمل، همه آنچه را که باور داشت و تبلیغ میکرد، ابتدا خود به کار می بست(نگرش به درون خود و کنترل نفس).

                       سقراط  
افلاطون می نویسد:
روزی یکی از آشنایان به سقراط رسید و گفت:  درباره یکی از دوستانتان مطلبی شنیده ام که باید به شما بگویم... که سقراط از او می پرسد: تو میخواهی چیزی را که درباره دوست من شنیده ای به من بگویی وانتظار داری من بدون آنکه مطمئن شوم گوش فرا دهم؟
آن شخص گفت:چگونه و از چه مطمئن شوید؟
سقراط گفت: تو باید از آزمونی که من از تو میگیرم به سه سوال من جواب دهی و اگر سربلند بیرون آمدی، آنچه بگویی خواهم شنید.
سوال اول: آیا اطمینان داری آنچه میخواهی بگویی حقیقت دارد؟!
آن شخص با تامل جواب داد: راستش نمی دانم! من هم آنرا شنیده ام...
سقراط گفت:پس تو نمی دانی آنچه میخواهی بگویی حقیقت دارد یا نه. حال سوال دوم را جواب بده. آیا آنچه میخواهی درباره دوستم بگویی، چیز خوبی است؟!
آن شخص جواب داد: نه ... بلکه بد ...  و سقراط گفت: که اینطور .تو میخواهی چیزی راجع به دوست من بگویی که بد است و مطمئن هم نیستی حقیقت داشته باشد. شاید از این آزمون بتوانی سربلند بیرون شوی چون هنوز یک سوال دیگر که خیلی مهم است،باقی مانده.  بگو بدانم ، آیا آنچه میخواهی بگویی، برای من چیز سودمندی است؟!
آن شخص جواب داد: حقیقتا نه.
سقراط گفت: خوب ، چیزی که میخواهی بگویی ، نه حقیقت است ، نه خوبیِ آن دوست است و سودمند هم نیست، پس اصلا چرا بگویی؟! !....
                                             * * *
در واقع سقراط با این عمل از غیبت و بدگویی جلوگیری  میکند و ناپسند بودنِ نقلِ دیگران  را گوشزد میکند و می آموزد که در مواجهه با این موارد، ابتدا بدانیم آیا این نقل قول و گفتار و قضاوت درباره دیگران، شنیدنش برپایه حقیقت و خوبی و سودمندی است یا خیر.
پی نوشت:
                   " غیبت آخرین تلاشِ شخصِ ناتوان است " 
                                     امیرمومنان علی ع
   م. ر. ندیم پور
۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۳۸ ۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور

کتاب قدیمی و جذاب "فیزیک برای سرگرمی" + دانلود pdf -------

کتاب "فیزیک برای سرگرمی" نوشته  ی-پرلمان در 2 جلد ، سالیان طولانی  سهم شایانی در کمک به فهمِ بهترِ مفاهیم فیزیک به زبان ساده و جذاب برای دانش آموزان و دیگرعلاقه مندان به درک وفهمیدن رازها و علل پدیده های فیزیکی در زندگی روزمره، ایفا کرده است. ولی امروزه  با گسترش وب وانتشار علوم واطلاعات ، شاید ضرورت پرداختن به آن نباشد.اما این کتاب هنوز جذابیتهای خاص خودش را دارد. بخصوص که بیشتر مباحث این کتاب ، علوم پایه و مبنای آموزشی آن همیشه تازه و قابل استفاده است. بی اغراق این کتاب قابل انتقال به نسلهای بعدی هم میباشد.چون با خواندن این کتاب ، دیگر فیزیک را خشک و خسته کننده نخواهید یافت. لینک دانلود هر دو جلد در ذیل مطلب قرار دارد:

با تشکر از انجمن کودکی ونوجوانی برای تهیه نسخهpdf این کتاب.



برای دانلود جلد 1 اینجا را کلیک کنید                    

برای دانلود جلد 2 اینجا را کلیک کنید                            

۲۴ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۳۱ ۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور

داستانک -5-

وقتی بچه بود ، اگر کار اشتباهی می کرد، بلافاصله میگفت:ببخشید.

اما در جوانی غرورش به او اجازه عذر خواهی نمی داد.

حالا که پیر شده، همه را می بخشد،چون اعتقاد دارد که بخشش از بزرگترهاست...!

   از داستانکهای  م. احتشام

        عکس تزئینی است     

۱۶ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۳۰ ۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور

امتحان الهی ٫ رستگاری یا گمراهی! . . . .

امیرمومنان علی ع میفرمایند:

خداوندا !

به تو پناه می برم از امتحان هایی که  به گمراهی می انجامد !


به نظر شما منظور حضرت کدام امتحان است و چرا گمراهی نه رستگاری ؟


۰۹ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۴۹ ۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمد رضا ندیم پور